تبليغاتX
•* *•. ღ فانوس مشکی ღ.• * *•

•* *•. ღ فانوس مشکی ღ.• * *•


 

caw

 

كلاغه لكه اي بود بر دامن آسمان و وصله اي نا جور بر لباس هستي. صداي ناهموار و نا موزونش خراشي بود به صورت احساس . با صدايش نه گلي ميشگفت نه لبخندي بر لبي مي نشست...

صدايش اعتراضي بود كه در گوش زمين مي پيچيد.

كلاغ خودش را دوست نداشت بودنش را هم .كلاغ از كائنات گله داشت...

كلاغ فكر مي كرد در دايره ي قسمت نازيبايي تنها سهم اوست..

كلاغ غمكين بود و با خودش گفت: كاش خداوند اين لكه زشت را از هستي مي زدود.

سپس بالهايش را بست و ديگر آواز نخواند.

خدا گفت: عزيز من صدايت ترنمي است كه هر گوشي شنواي آن نيست اما فرشته ها با صداي تو به وجد مي آيند سياه كوچكم ! بخوان فرشته ها منتظرند.

ولي كلاغ هيچ نگفت.

خدا گفت : تو سياهي سياه چونان مركب كه زيبايي را از آن مي نويسد

و زيباي ات را بنويس اگر تو نباشي آبي من چيزي كم خواهد داشت خودت را از آسمانم دريغ نكن...

و كلاغ باز خاموش بود

خدا گفت: بخوان براي من بخوان اين منم كه دوستت دارم سياهيت را ، خواندنت را...

 

و كلاغ خواند اين بار عاشقانه ترين آوازش را

و خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.

 

 


 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 18:40 توسط ساره |


 

هنگامی که با تند بادحوادث جهان

دست به گریبانی

و با سر سختی توفان زندگی در نبرد

تا می توانی ایستادگی كن

ولی ان که نه پای رفتنت ماند و نه تاب ايستادن

بنشین و صبر کن و بدان كه...

طوفان هاي زندگي را هم دورانيست

وتند باد ها ي زمانه را

 زماني مي گذرد و ميگذراندت كه بر خيزي

مهم اين است كه براي برخاستن مهيا باشي.

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387 18:41 توسط ساره |


 

خاطرم هست شبی راکه باتو درددل می کردم...

وقتی قلبم مالامال درد بی کسی بود، اشک را به من هدیه کردی.

وقتی سرم از هوای بی کسی پرشده بود، مهر را به من هدیه کردی.

وقتی پاهایم ازتنها رفتن سست شده بود، قدقامت الصلاة را به من هدیه کردی.

همه چیز به من عطا کردی،ولی نگفتی اگرشانه هایم ازخستگی درهجوم تنهایی یخ زده بود...

و درهمین هنگام درست وقتی که باچشم های موّاجم در قدقامت الصلاة به آسمان خیره شدم،

باچشم های زیبایت نگاهم کردی و گفتی: خودت رادرآغوشم رها کن.                           

بعدازآن هربارشانه هایم احساس خوشی نداشت،چشم هایم رابستم و بی پروا خودم را در آغوشت رهاکردم.

ای آرام جانم!

گرمای وجودت درتمامی لحظات زندگی ام جریان دارد.من خودم رادر آغوشت رها می کنم و

می دانم آغوشت همیشه به من مشتاق است،که توخودگفته ای:

 

«اگربندگانم بدانندکه من چقدربه آنهامشتاقم،بلافاصله جان می سپارند.»

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 22:49 توسط ساره |


 

وقتي راه رفتن را آموختي دويدن را بياموز و دويدن را آموختي پرواز را...

راه رفتن را بياموز زيرا راه هايي كه ميروي جزئي از تو مي شود و سرزمين هاي كه مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي كند.

دويدن را بياموز چون هر چيزي كه بخواهي دور است و هر قدر زود باشي دير...              

و پرواز را ياد بگير نه براي اينكه از زمين جدا باشي براي آنكه به اندازه فاصله زمين و آسمان گسترده شوي...

 

من راه رفتن را از يك سنگ آموختم و دويدن را از يك كرم خاكي و پرواز را از يك درخت...

 

باد ها از رفتن به من چيزي نگفتن زيرا آنقدر در حركت بودند كه رفتن را نمي شناختند!

پلنگان دويدن را به من ياد نداند زيرا آنقدر دويده بودن كه دويدن را از ياد برده بودند...

پرندگان نيز پرواز را به من نياموخت زيرا چنان درر پرواز خود غرق بودند كه آن را به فراموشي سپرده بودند...!!

 اما

سنگي كه درد سكون را کشيده بود رفتن را مي شناخت

و كرمي كه در اشتياق دويدن سوخته بود دويدن را مي فهميد

و درختي كه پايش در گل بود  از پرواز بهتر مي دانست ... !

 

آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت...

 

وقتي رفتن را آموختي دويدن را بياموز و دويدن كه آموختي پرواز را ...

راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري و دويدن را بياموز زيرا چه بهتر از خودت تا خدا بدوي... و پرواز را ياد بگير زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پر بزني...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 23:2 توسط ساره |


 

«به نام خداي كه در همين نزديكيهاست.»

 

بي بهونه سلام

 گاهي حرفهايي است براي گفتن و نوشتن

 چه دلنشين است تقسيم شادي ها و غم ها با ديگران

 و چه شيرين است

شادي ها و خوبيها را فقط براي خود نخواستن

درد را تنها تحمل نكردن

به ياد ديگران بودن

او را ، آن خداي يكتا را فراموش نكردن

 

اينجا صحبت از اين نيست كه آنچه تو مي داني من نمي دانم

و آنچه من مي دانم تو نمي داني ...

گاهي حرفهاي است از خودم ، گاهي نوشته هايي است از ديگران

گاهي داستان است ، گاهي شعر

شايد هم چيز هاي ديگر

 

آنچه بايد گفته شود اين است:

بياييم  همه باهم دست در دست هم بدهيم تا تنها نباشيم.

 

تا اونجا كه بتونم مي نويسم اميدوارم نظرات شما روشني بخش این راه باشد و شوقي براي نوشتن .

                   **با نظراتتان اين فانوس را روشن نگه داريد**

 

                           در پناه حق شاد و سلامت باشيد.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 22:7 توسط ساره |