تبليغاتX
•* *•. ღ فانوس مشکی ღ.• * *•

•* *•. ღ فانوس مشکی ღ.• * *•


هو الباقي   

10 روز از رفتنت گذشت اما نگاه ما هنوز به دري است كه  باز آيي ...

در اين 10 روز جايت همچنان خالي مانده بود و نشان از رفتنت مي داد ...

در اين 10 روز  استادان و تموم دوستان از رفتن تو دم مي زدند ...

چه زود و ناباورانه رفتي  غزل عزيز . . .

 

« رفتي ولي كجا كه به دل جا گرفته اي         دل جاي توست گرچه دل از ما گرفته اي »

 

آرام آرام مي گريم به يادش، به ياد آن مهرباني بي نظير كه همواره تبسمي شيرين بر لب داشت . . .

آرام آرام مي گريم بر مزار آن عزيز تا مبادا خواب نازنينش را آشفته سازم . . .

 

غزل ، نازنين از دست رفته يمان به چه بهانه اي اين چنين زود رفتي ؟

 

دست خودم نيست كه نمي توانم يا كه نمي خواهم رفتنت را باور كنم .

به هر جا كه مي نگرم تصور قامت رعناي تو در جلو چشمانم جان مي گيرد با آن لبخند هميشگي ات .

 

اينروزها خيلي ها در سوك تو نوشتند

پدرت چه زيبا نوشته بود ، مي گفت : در كهف قدرت الله  دستان قادر مطلق غريق بود   عشق بود محبت بود   و قسم به نام غزل كه اينهمه در دستان خداي من يقين بود   هيچ و هيچ غافل نبود ز فيض دوست   آنجا كه در كنج دلش خانه رفيق بود . . . 

 

استادي نوشته بود : غزل بواقع آئينه تمام نماي محبت بود

                           غزل ، از سلاله خوبان بود

                           نگاهش ، چو دريا، آرام و ديدني بود

                           مهرش ، ريشه در صداقت و آرزوهايش رنگ ابريشم داشت

                           كنارش ، دل انگيزتر از صبح بهاران . . .

 

 دوستان نيز براي تو نوشتند  همه حرفهايشان پر بود از آه و غم و رفتنت  . . .

 

غزل عزيز  يار مهربونم ، يادت هيچگاه از نهان خانه دلم بيرون نخواهي رفت هيچگاه.

 

روحش شاد و بهشت خدا مأوايش باد.

 

 ساره

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 22:15 توسط ساره


 

به نام خدايي كه نام او راحت روح است

 

« به پاي تو مي گرييم

با اندوهي والاتر از غم گزايي عشق

و ديرينگي غم

براي تو با چشم همه دوستان مي گرييم

با چشماني متحير

گريه يمان شعر شبانه غم از دست دادن توست. »

 

انسان عزيزانش را در امتداد زمان با آن همه خاطرات خوش و شيرين هيچ وقت فراموش نمي كند بلكه تنها به نديدنشان عادت مي كند.

 

تقديم به كسي كه عادت نديدنش مثل فراموش كردنش غير ممكن است.

تقديم به تو اي نازنين غزل

 

***

 غزل رفت و ما هر روز در زاويه غروب آينه هاي خاطره را ز غبار مي شوييم.

 

غزل عزيز  دلمان ، در جستجوي كوچه اي است . . .  كوچه اي كه به باغ ياد تو مي پيوندد

          چرا كه . . .

 

                      پروازت را هنوز باور نداريم . . .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387 10:0 توسط ساره


 

زندگی بسته به چهار چوب دیوار ذهنی است.

میتواند بر روی زمین باغ گل سرخی یا جهنمی باشد .

 اغلب به گل سرخ بیاندیش ،هر گاه مشکلی روی می نماید خودت را در دل گل سرخ گم کن.

به خاطر داشته باش لازم نیست بار مشکلاتت را بر شانه حمل کنی...

 

از كتاب دوست و فرزانگي نوشته مارك فيشر

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 18:49 توسط ساره |


 

اجازه مي دهم پرنده ذهنم آزادانه به پرواز بپردازد

تا بنگارم احساس وجودم را

در ذهنم مي روم تا دور دستهاي گذشته

به آنجا كه دست كودكي بازيگوش ، مي چيند ساقه هاي گل را دانه دانه.

به آنجا كه هميشه لبخند نقش پر رنگي از روزگار است

و زيبايي هاي زندگي ماندگار

آري

يادش بخير آن روزگار خوش .

راستي

چرا خوشي هاي زندگي مال دوران خوش كودكيست

و بعدها حضورش و بودنش كم رنگ است؟

 

براي من كه به دنياي كوچك عميق خانه ام دلبسته ام

اين دوره با تمام لحظه هايش در ذهنم مانده

 

امـــــــا

زمان زيادي نگذشته بود

كه احساس مي كردم

نـه

احساس نمي كردم بلكه فهميده بودم

كه نقش پر رنگ من در اين دوره از روزگار

از اين رو به آن رو شده

آري همه چيز . . .

يادش بخير  چه ها نكرديم با تمام كودكان بازيگوش محله

از فرفره و بادبادك بازي گرفته

تا نقش و اداي دكتر و معلم و ... را در آوردن

يادش بخير

 

به راستي

چرا كودكان در كودكي در اشتياق رسيدن به بلوغ اند

و در دوره بزركسالي مرور خاطرات خوش كودكي، عجيب نيست؟

 

بگذريم

چه دوراني بود

اما چرا در همين دوران شيرين كودكي وقتي مشكلي پيدا مي شود

 ديگر همه چيز مثل قبل نيست؟

 

از دست دادن تمام دوستان خوب آن دوره

به اين دليل كه مي داني ديگر مثل آنها نيستي

 

حتي تلخ تر از آن در ميان دنياي آدمهاي مثل خودت هم غريب باشي

آنوقت چه تنهايي آزار دهنده اي مي شود

 

. . .

 

زندگي هميشه يكنواخت نيست

گاهي دست تقدير

شايد هم به قولي حكمتي در كار است

كه باد حوادث زندگي را اينچنين از اين رو به آن رو مي كند

مهم اين است

چكونه با اين تغيير كنار بياييم.

 

در مورد من هم هر چه بود

يكي دو سال هم در اضطراب و عادت به محيط جديد

و انس با دوستان جديد

و همزبوني با معلم بهترين يار مهربان آن دوره گذشت

 

آن روزها خسته مي شدم

از نگاه آزار دهنده ديگران كه رنگ ترحم را در خود داشت

خسته مي شدم از دلسوزي هاي آدمهاي بي سروته

 

 الان بيست سال از آن دوره مي گذرد . . .

 

مي دانم همين نگاهها بود كه مرا وادار مي كرد

كاري كنم و اجازه ندهم

نگاهايشان هميشه اينطور بماند

ديگر نمي گذارم كسي آنگونه نگاهم كند

امــــا

گاهي هستند اين نگاه ها

در ميان غريبه ها و آندسته از آدمهاي سطحي نگر

وقتي كه مي بينم اين نگاههاي زهر مانند را

پر مي شود دلم

آنوقت دلم مي خواهد بازم بيشتر بروم

تا آنچنان سيراب شوم  تا ديگر هيچ كس جرأت نكند آنگونه نگاهم كند

از حالا  تا روز خدا

اگر او بگذارد

خواهم رفت . . .

 

 ساره

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 0:0 توسط ساره |


امروز هوا بارانیست

چه شیرین است

بگذاری باران با تمام وجودش

سرا پای وجودت را بخیساند

و بگذارد حس بودن در هیاهو وجودت

فریاد بر آرد

تا هستی ات را

به زندگی

بنمایاند . . .

ساره

پ.ن : امروز هوا خوب بود اما یهو بارون بارید هیچ وقت به اندازه امروز از زیر بارون بودن لذت نبرده بودم...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 19:50 توسط ساره |


 

تاريخ 8/8/87 مصادف است با اولين سالگرد درگذشت قیصر امین پور شاعر و ترانه سرای بلند آوازه معاصر . شاعري كه در سن 48 سالگی از میان ما رفت. روحش شاد و یادش گرامی.

 

خلاصه اي از زندگي نامه قيصر امين پور

وی متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول بود و دارای مدرک دکترا در رشته ادبیات فارسی از دانشگاه تهران بود.وي فعاليت هنري خود را از حوزه انديشه و هنر اسلامي در سال 1358 آغاز کرد .
در سال 1367 سردبير مجله سروش نوجوان شد و از همان سال تا آخر عمرش در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدريس اشتغال داشت.

در سال 1382 نيز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسي انتخاب شد.
قیصر امین پور اولین کتابش را بنام تنفس صبح در سال 63 منتشر کرد و پس از آن نیز چندین مجموعه شعر کلاسیک و نو منتشر کرد. تعدادی از آثار وی بدین شرح است:

مجموعه اشعار تنفس صبح-1363
در کوچه آفتاب - 1363

اشعار برای نوجوانان - منظومه ظهر روز دهم-1365

نثر ادبي طوفان در پرانتز-1365
مثل چشمه مثل رود-1368
بي بال پریدن-1370
آينه های ناگهان - 1372

به قول پرستو-1375
گزينه اشعار-1378
گلها همه آفتابگردانند- 1381  

"آينه ‏هاى ناگهان"  تحول کيفى و کمى امين‏پور را بازتاب مى‏دهد؛ در اين مرحله امين‏پور به درک روشن‏ترى از شعر و ادبيات مى‏رسد. اشعار اين دفتر نشان از تفکر و انديشه‏اى مى‏دهد که در ساختارى نو عرضه مى‏شود. آينه ‏هاى ناگهان، امين‏پور را به عنوان شاعرى تأثيرگذار در طيف هنرمندان پیشرو انقلاب تثبیت مى‏کند و از آن سو نیز موجودیت شاعرى از نسل جدید به رسمیت شناخته مى‏شود.

قیصر امین پور پیش از آنکه به عنوان شاعر کودک و نوجوان به شمار آید در جامعه ادبی امروز به خاطر ویژگی های شعری اش شناخته شده است و شعرهای عمومی اش بیشتر از شعرهای کودکانه و نوجوانانه اش بر سر زبانهاست. از نیمه ی دوم دهه شصت بود که قیصر امین پور به ثبات زبان و اندیشه در شعرش دست یافت. هر چند جامعه ادبی او را به عنوان یک ادیب آکادمیک و استاد دانشگاه می شناسد ولی حوزه ادبیات کودکان و نوجوانان هنوز قیصر را از آن خود می داند.

 

اينم دوتا شعر  از اين شاعر عزيز :

 

مي خواهمت چنانكه شب خسته خواب را

مي جويمت چنانكه لب تشنه آب را

محو توام چنانكه ستاره به چشم صبح

يا شبنم سپيده دمان آفتاب را

بي تابم آنچنان درختان براي باد

يا كودكان خفته به گهواره تاب را

بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل

يا آنچنان بال پريدن عقاب را

حتي اگر نباشي مي آفرينمت

چونانكه التهاب بيابان سراب را

اي خواهشي كه خواستني تر از پاسخي

با تو چون پرسشي چه نيازي خواب را

 

حرفهای ما هنوز ناتمام . . .

 

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

     باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی . . .

     ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

     دیر می شود!

 

                               ** با نظراتتان اين فانوس را روشن نگه داريد**

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387 20:23 توسط ساره |