تبليغاتX
•* *•. ღ فانوس مشکی ღ.• * *•

•* *•. ღ فانوس مشکی ღ.• * *•


 

یه سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمینار پرسید : " کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟"
دست ها شروع به بالا رفتن کرد .

او گفت : " من می خوام این 20 دلاری رو به یکی از شما بدم. اما اول بذارین یه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد.

پس دوباره پرسید : " کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواد ؟ "

باز دست ها بالا رفت .

او اینگونه ادامه داد :" خب ، اگر من اینکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ "
و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خود شروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد.

سپس آنرا که کثیف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت :" هنوز کسی هست که این 20 دلاری رو بخواد ؟ "

اما هنوز دست ها در هوا بود.

سخنران گفت :" دوستان من ، همگی شما یک درس با ارزش فرا گرفتید. شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم، باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید . "

 

خیلی از اوقات در زندگیمون، ما بوسیله تصمیم هایی که می گیریم و وقایعی که واسه مون پیش میاد، پرتاب، مچاله و به زمین مالیده می شیم . در این جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم. اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید .

 

تمیز یا کثیف ، مچاله یا صاف ، باز هم شما از نظر اونایی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زیادی دارین .


 

" ارزش زندگی ما بر اساس اون چیزی که هستیم تعیین می شه ."

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 21:0 توسط ساره |


 

به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»!

 

 لبخند زد .

 

 پرسيدم: «چرا مي خندي؟»

 

پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام مي گيرد. »

 


پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»

 

گفت: « مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام.»


با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»

 

جواب داد: «  نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز  وحشي است؛

تو را زمين مي زند .»


 
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»

 

پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رام دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري

 بياموز. »

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 18:0 توسط ساره |


  

 

 

 

همیشه مسيري كه ارزش پيمودن دارد پر از مانع است.   

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 0:0 توسط ساره |


 

 

 

امروز هوا بارانيست

 

چه شيرين است بگذاري باران با تموم وجودش

 

سرا پاي وجودت را بخيساند

 

و بگذارد حس بودن

 

در هياهو وجودت فرياد بر آورد

 

تا 

 

   هستي ات را

 

                 به زندگي بنماياند ...

 

    ساره

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 16:0 توسط ساره |


 

در ايوان خانه نشسته و نمايي از بهار را نظاره گرم كه همراه فوج فوج گنجشگهاي بازيگوش هي از اين شاخه به آن شاخه مي پرند نگاهم را دائم به سمت خود جلب مي كنند. روبرويم درخت انجيريست كه سبزي برگهايش شكوه و زيبايي بهار را يادآوري مي كند تنه هايش محكم و استوار است شاخه هايش به هر طرفي قد كشيده  تكيه گاهش ديواريست ...   نماي ديگر از حياط خانه درختيست پر گل نامش را نميدانم به قولي شايد گمناميست در دل حياط ما  . روبرويش نماي ديگري از حياط خانه  يك درخت خشك شده است « يا كريم »   گاهي تنها  گاهي جفتي روي شاخه هايش مي نشيند و مرا لبريز مي كنند از تماشا كردن اين صفا .

چيزي مرا در فكر فرو مي برد و هياهوي را در دلم زنده مي كند تصويري كه تا دو زمستان قبل و قبل از بارش برف سنگين جزئي از اين صفاي حياط بود اكنون خالي مانده جاي آن و تنه خشك شده هم يادگاري از اين صفاي خالي بود ... سالها بود دو درخت نارنج در نزديكي هم   چه سايبان با صفايي داشت در تابستان گرم    و چه عطري داشت در بهار گل نارنجهايش   طوري كه تمام فضا را از عطر بهاري مزين مي كرد   بارش در پائيز بود   سبزي برگهايش در زمستان هم پيدا بود اصلا در تمام فصل سبز بود...

اكنون دومين بهاريست كه از عطر گل نارنجهايش خبري نيست گاهي دلم به هوس خوردن نارنج تازه  لك مي زند  حتي از درخت انبه اي كه به رديف كنار ديوار است خبري از شگوفه ها و بارش نيست تا چندي قبل تا به رنگ زردي مي گرفت بي درنگ مي رفتم بالاي درخت به هواي چيندنش چه حالي داشت ...

 

ساره

9ارديبهشت 88

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 11:47 توسط ساره |


 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد .

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد .

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود .

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: « خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ 

آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .


وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ...

چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .


پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 23:27 توسط ساره |


  

 

 

« اگر ایمانم چنان کامل باشد تا آنجا که کوه ها را

 

جابه جا کنم و عشق نداشته باشم ....هیچم »

 

و اما سه چیز می ماند: ایمان امید عشق

 

اما عشق برترین آن هاست

 

عشق زندگی است عشق هرگز خطا نمی کند

 

و زندگی تا زمانی که عشق هست به خطا نمی رود.

 

درتمامی مخلوقات عشق همچون عطیه برتر حاضر است

 

زیرا هنگامی که هر چیز دیگری به پایان می رسد

 

عشق می ماند ...

 

                                                                  " پائلوکوئیلو"

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 23:7 توسط ساره |