تبليغاتX
•* *•. ღ فانوس مشکی ღ.• * *•

•* *•. ღ فانوس مشکی ღ.• * *•


 

 دوستان خوبم سلام

 

ماه رمضان نزدیک است  فقط در سه قدمی ما است .

ماه رمضان ماه برکت است ،  ماه بخشایش  ، ماه طهارت و پاک شدن

ماه مهمانی خدا ماه  اثابت عشق و بندگی ما به او.

 

بیاییم همه با هم خدامون رو صدا کنیم. بهش  بگیم چقدر دوستش داریم ؟  بهش بگیم چقدر بهش نیاز داریم ؟

بیاییم همه با هم برای هم دعا کنیم ، پرنده آرزوهامونو پر بدیم به سوی ملکوت؛  اگه دلمونو صیقل بدیم و پاک کنیم و سپس با یک سبد تمنا بریم پیشش و باهاش حرف بزنیم سبدمونو پر می کنه از رحمتش ...

 

خدا بارها بارها بهمون ثابت کرده دوستمون داره. بیاییم ایندفعه ما به خدامون ثابت کنیم دوستش داریم .

خدایی که اینقدر بزرگ و مهربونه  و بی هیچ تکبر و غرور و منتی به حرفامون گوش می کنه بارها دست نوازش رو سربنده هاش  کشیده  اشتباهامونو بخشیده  حالا ایندفعه نوبت ماست  بیاییم سعی کنیم خوب باشم  و دل خدامون رو نشکنیم .

 

بیاییم :

 

دست در دست هم برای دلهای شکسته مرهمی بزاریم

 

و از میوه نارس دنیا سیب سرخ آخرت بچینیم

 

برای دل پروانه های عاشق نیز دعا کنیم

 

برای اونایی که منتظر برداشتن یک به یک فاصله هاست هم دعا کنیم

 

برای همه همه  دعا کنیم

 

من برای تو

 

تو برای من

 

همگی برای همه

 

ماه عزیز است این ماه بر تو  مبارک

 

امید که لیاقت مهمانی او رو داشته باشیم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 17:49 توسط ساره |


 

روزگاري در تنهايي خود آنقدر غرق شده بودم كسي نبود شنونده حرفهاي من باشد هيچ حوصله اي هم نبود.  در گنج تنهايي نشستم و كاغذ و قلم را مونس لحظه هاي تنهايي ام كردم.  آنقدر می نوشتم كه پياله قلبم پر شد بارها خالي كردم و تكرار باز تكرار ...

 

اکنون مي فهمم تنهايي چه گنج گران بهايست تنها ولي همواره با ياد او بودن  آنقدر شيرين است كه اگر واقعا ً شيريني اين لحظه را چشيده باشي و گنج گرانبهايش را درك و لمس كرده باشي  حجم تنها بودن خدا را خواهي ديد  تنهايي خدا در مقابل تنهايي تو  چقدر عظيم و بزرگ است ...

 

حالا با گذشت سالها و با داشتن دوستانی و حتي شلوغ بودن دور برم ياد نمي رود او را آن يگانه معبودي كه به تنهايي ام رنگ بخشيد يادم نمي رود او را و تنهايي او را و حتي  قدر لحظه هاي تنهايي خودم را ...

 

پس سپاس خدا را كه به هر كسي سپري از تنهايي بخشيده تا فراموش نكند حقيقت تنهايي او را  و فقط با نام او اين تنهايي را  راهنماست...

 

بار خدايا تنهايي ام را نيرو  بخش  زيرا با نام تو كه فراتر از هر آرامشي است در جهان مي شناسم  تنها با نام و ياد تو  مي توان در برابر حوادث و تند بادهاي زمانه ايستادگي كرد تنها با نام و ياد تو مي توان  آري بي شك مي توان ... 

 

پس چه در تنهايي چه در هياهو چراغ ياد او را همواره روشن نگه داريم   اينگونه خواهي ديد دستي را كه همواره تو را در تمام مسير سخت و درد و رنج راهنماست و هدايت مي كند  و حتي در لحظه ناب و شيرين به ياد خدا فقط يك كلمه بگو خدايا شكرت ...

آنوقت مي بيني زندگي ات چه رنگي  بخود مي گيرد ....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 22:0 توسط ساره |


 

*** داستانی زیبا و تاثیر گذار***

 

روزي از روزها براي تماشاي طلوع خورشيد زودتر از معمول از خواب بيدار شدم.

وه! زيبايي آفرينش خداوند خارج از دايره توصيف بود.همانطور که نگاه مي کردم خدا را به خاطر آفرينش آن همه زيبايي مي ستودم .

 

ناگهان در آن حال، حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم.از من پرسيد: « دلباخته ام هستي ؟ »

 

پاسخ دادم : « بلي ، تو صاحب اختيار من هستي. »

 

سپس پرسيد: « اگر نقض عضو داشتي، باز دلباخته ام مي شدي؟ »

 

از اين سوال مبهوت شدم . نگاهي به دست ها و پاها و ساير اندام ها بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر اين اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم. پاسخ دادم: « خدايا در آن حال، وضعيت دشواري داشتم اما همچنان دلباخته ات مي شدم. »

 

دوباره خدا سوال کرد: « اگر نابينا بودي باز پديده هاي خلقت مرا ستايش مي کردي؟ »

 

چگونه مي توانستم چيزي را بدون ديدن تحسين کنم؟! ناگهان به ياد هزاران نابينايي افتادم که در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتشان را تحسين مي کنند.سپس به خدا گفتم : « تصورش برايم دشوار است ، اما همچنان دلباخته ات مي شدم. »

 

خدا پرسيد: « اگر ناشنوا بودي آيا باز هم به کلامم گوش مي سپردي؟ »

 

چگونه مي توانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم؟ دريافتم که شنيدن کلام حق الزاما ً با گوش جسم نیست بلکه با گوش جان، صورت مي پذيرد.

 

 پاسخ گفتم: « بسيار دشوار بود اما همچنان به کلام تو گوش مي سپردم . »

 

سپس خدا سوال کرد: « اگر لال بودي باز ذ کر مرا بر زبان جاري مي ساختي. »

چگونه مي توانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گويم؟!!  در آن حال بر من روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت مي گيرد و گفتار ما در آن نقشي ندارد و عبادت خداوند هميشه با صوت و صدا صورت نمي گرد.هنگاميکه ستمي بر ما روا مي گردد خدا را با الفاظ فکر و انديشه مان مي خوانيم .پاسخ گفتم :  « اگرچه نبودن صوت و صدا دشوار بود، اما خدايا همچنان ذکر تو را ميگفتم . »

خدا از من پرسيد: « آيا حقيقتاً مرا دوست می داري؟ »

 

با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم: «  بلي تو را دوست دارم که حقيقت مطلقي و يگانه واحدي. »

 

با خود انديشيدم به خدا پاسخي به حق دادم اما.....

 

خدا پرسيد : «  پس چرا گناه مي کني؟ »

 

پاسخ گفتم : « چون انسانم و بري از خطا نيستم . »

 

خدا گفت : « پس چرا در هنگام راحتي و آسايش از من دور و دورتر مي شوي اما در هنگام مشکلات به سراغ من مي آيي؟ »

 

هيچ پاسخي نداشتم که بگويم ... تنها پاسخم اشک بود .

 

خدا ادامه داد: « پس چرا فقط در خلوتگاه مرا مي ستايي؟ چرا تنها در لحظات نيايش مرا مي جويي؟ چرا خودخواهانه از من حاجت مي طلبی؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هايت را مي خواهي ؟

 

تنها پاسخم باران اشک بود که پهناي صورتم را پوشانده بود.

 

سپس گفت: « چرا از من شرمساري؟ چرا حس تعلق را در خود نمي گستراني؟ چرا در اوج گرفتاري نزد ديگران عا جزانه گريه مي کني ،‌ چرا در زماني که وقت نماز و عبادت معين ساختم ،‌عذر و بهانه اي مي تراشي؟

 

سعي کردم پاسخي بگويم اما جوابي براي گفتن نداشتم...

 

« اين زندگي بزرگترين موهبت من به بندگان است .این موهبت را تباه نکنيد. به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجوييد و بشناسيد اما شما بندگان همچنان از آن روي گردانيديد. کلامم را برشما آشکار ساختم اما از گنج پر گوهر کلامم هيچ بهره اي نبرديد. با شما صحبت کردم اما گوش نداديد. درهاي رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهايتان قادر به ديدن آن نبودند. پيامبراني برايتان فرستادم اما شما بدون توجه آنها را از خود رانديد . نيازها و حاجت هاي شما را شنيدم و به يکايک آنها پاسخ گفتم : آيا به راستي مرا دوست داريد؟ »

 

توان پاسخ نداشتم.چگونه مي توانستم پاسخ دهم؟!  بي اندازه شرمسار شده بودم .ديگر هيچ عذري نداشتم. چه مي توانستم بگويم؟!در حاليکه با تمام وجودم گريه مي کردم و اشک صورتم را پوشانده بود سوال کردم : « بارالها ! مرا ببخش؛ ازتو طلب عفو دارم من بنده ي قدر ناشناس و خطاکار تو هستم . »

 

خداوند فرمود : « ‌اي بنده! من رحمانم و خطاي خطاکاران را مي بخشم . »

 

پرسيدم : «  خدايا با اين همه خطاکاري چرا باز مرا مي بخشي و دوستم داري؟ »

 

خدا گفت: « چون تو مخلوقم هستي ، پس هيچ گاه تو را رها نمي کنم.  هنگاميکه تو گريه مي کني ، به تو رحم مي کنم و رنج هايت را درک مي کنم .وقتي که شاد و مسرور هستي، وجد تو را مي فهمم. وقتي افسرده مي شوي، به تو دلگرمي مي دهم. وقتي شکست مي خوري تو را ياري مي کنم تا بلند شوي. وقتي خسته هستي ،کمکت مي کنم. بدان که تا آخرين روز حياتت با تو هستم و دوستت دارم. »

 

هيچ گاه آن چنان جانکاه گريه نکرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود، اما چگونه بود که يک مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش يافتم؟ چگونه مي توانستم از خداوند آنقدر غافل باشم؟

 

از خدا پرسيدم : « چقدر مرا دوست داري ؟ »

 

خدا فرمود: « به آن اندازه که خارج از ادراک توست و آنجا بود که خدا را با تمام اجزاي وجودم ستايش کردم و ثنا گفتم. »

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 19:48 توسط ساره |


 

طلوع مي كند آن آفتاب پنهاني

ز سمت مشرق عرفاني

 

دوباره مي پرد پلك دلم ، ‌نشانه چيست؟

شنيدم مي آيد كسي به مهماني

كسي كه سبزتر از هزار بهار

كسي ، شگفت كسي ، آن چنان كه مي داني

 

كسي كه نقطه آغاز هر چه پرواز است

تويي در سفر عشق  خط پاياني

 

تويي بهانه آن ابرها كه مي گريند

بيا كه صاف شود اين هواي باراني

 

تو از حوالي اقليم هر كجا آباد

بيا كه ميرود اين شهر رو به ويراني

 

كنار نام تو لنگر گرفت كشتي عشق

بيا كه ياد تو آرامشي است بس طوفاني

 

از کتاب « آینه های ناگهان » قصیر امین پور

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 20:52 توسط ساره |


 

 

يا مهدي ادركني

 

«  عيد  ميلاد سبز مبارك »

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 11:26 توسط ساره |


 

فكر كردن به آرزوها خوب هست

همانطور كه نفس كشيدن خوب هست

حتي زنده كردن تصور روياهايي  كه به بار نشسته اند

در ذهنت روياهايت رو

همون طور كه مي خواهي تو  واقعيت رخ بده ،

تصور كن

نفس كشيدن در هواي عميق روياهاي با شكوه

چه شيرين است.

 

 يادمون باشه

همه ما براي طي مسير زندگي مون به آرزوهامون نيازمنديم

روياها جاذبه ادامه زندگي هستند

اما

واي به حال روزي در مسير زندگي اونقدر مشغول شويم

كه يادمون بره مقصدمون كجا بود؟

به راستي بدون آرزو چقدراميد رسيدن به خواسته هامونو داريم؟؟

....

زنده بودن مون

حتي نفس كشيدنمون

هر يك هدفي داره

حتي همه چيز واسه خودش دليلي داره

آيا مي تونيم زندگي رو بدون آرزو تصور كنيم؟؟

 

ما زندگي مي كنيم تا صرفا ً زنده باشيم

بدون آرزو شيريني رسيدن به هدف  معني نداره

حتي بدون آرزو ، اميدي هم نيست

اگه اميد نباشه زندگي به جاي لذت مي تونه پر از رنج و سختي باشه.

 

حتما ً 

گاهي وقتها تموم مشغله هاي ذهنتو رها كن

به آرزوهات فكر كن

خودتو توي روياهات رها كن سعي كن خود خودت باشي

با خودت راحت باش چند تا نفس عميق بكش

و به روياهات فكر كن طوري كه انگار در اون زنده اي و نفس مي كشي

از داشتن روياهاي بزرگ  نترس

و بدان براي دستيابي به آرزوهايت  هر قدر تلاش كني سهم تو همان است

از روي لياقتي كه داري

 

آره  هر قدر روياهامون بزرگتر باشه

تلاشمون ، اميدمون بيشتره

پس همه با هم

براي فكر كردن به روياهامون

براي سرك كشيدن به آرزوهامون

براي  ذره ذره بزرگتر شدنش بكوشيم .

و يادمون باشه ما خدا رو داريم

خدايي كه بزرگي او نهايت نداره

 

پس

هر چه زودتر برخيز

و درخت روياهاتو با آب اميد بارور كن

اينچنين روياهاي تو

آرزوهاي تو

زير خورشيد خدا

با آب اميد

به ثمر خواهد رسيد

شك نكن

كه شك دشمن توست.

 

 

ساره

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 11:25 توسط ساره |


 

آنگاه که «تقدیر» نیست و از تدبیر کاری ساخته نیست،

«خواستن» ، اگر با تمام وجود ، با بسیج همه اندام ها

و نیروهای روح و با

قدرتی که در «صمیمیت» هست، تجلی کند،

اگر همه هستی مان را یک «خواستن» کنیم،

یک خواستن مطلق شویم،

و اگر با هجوم ها و حمله های صادقانه

و سر شار از یقین و امید و ایمان،

«بخواهیم»

پاسخ خویش را خواهیم گرفت.

ایمانِ نیرومند «می آفریند»،

هر در فرو بسته ای که کلیدش در دست ما نیست،

که با سرانگشت مهارت،

حیله،

تدبیر و نبوغ،

باز شدنی نیست،

با حمله تند و سر سختانه ی خواستنی که،

از قدرت اعجازگر یقین و عشق و اخلاص،

حالت تهاجمی آمرانه گرفته باشد،

فرو می شکند.

 « وقتی عشق فرمان میدهد،«محال» سر تسلیم فرود

می آورد. »

(شاندل)

دکتر علي شریعتی

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 17:43 توسط ساره |


 

سلام بر حسین(ع) مظهر ایثار،

 

سلام بر سجاد(ع) مظهر صبر

 

 و سلام بر عباس(ع) اسوه ی وفا

 

 

 

« « « فرا رسیدن اعیاد شعبانیه مبارک باد » » »

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 12:32 توسط ساره |