تبليغاتX
•* *•. ღ فانوس مشکی ღ.• * *•

•* *•. ღ فانوس مشکی ღ.• * *•


 

اگر به طلوع و غروب خورشيد بنگري و بخندي بدان كه هنوز اميدواري !

اگر زيبايي رنگين هاي گل هاي گوچكي را درك مي كني بدان كه هنوز اميدواري !

اگر لذت پرواز پروانه را درك مي كني بدان كه هنوز اميدواري !

اگر لبخند كودكي قلبت را شاد مي كند بدان كه هنوز اميدواري !

اگر خوبيهاي ديگران را مي بيني بدان كه هنوز اميدواري !

اگر باراني كه برسقف اتاقت مي بارد به تو شهد آرامش مي چشاند بدان كه هنوز اميدواري !

اگر با ديدن رنگين كمان مي ايستي و به زيبايي آن خيرهمي شوي بدان كه هنوز اميدواري !

اگر هنوز دست دوستي خود را به سوي ديگران دراز مي كني بدان كه هنوز اميدواري !

اگر با دريافت نامه و يا كارت غير منتظره اي خوشحال و شگفت زده مي شوي بدان كه هنوز اميدواري !

اگر از درد و رنج ديگران ناراحت و پر درد مي شوي بدان كه هنوز اميدواري !

اگر هنوز به انتظار چيندن سفره هفت سين و تحويل سال هستي بدان كه هنوز اميدواري !

اگر به فكر آرامش هستي بدان كه هنوز اميدواري !

اگر با سختي ها روبه رو شوي و بجنگي بدان كه هنوز اميدواري !

و با لاخره اگر كلمه اميد هنوز مفهوم خود را نزد تو از دست نداده و به آن مي انديشي پس هنوز اميدواري و وجودت پر از زيبايي است و هر جا بروي با خود نور و بركت مي بري.

 

دوست من اميد زيبا ، محرك و بر انگيزننده من و توست  و اين اميد است كه به گاه حسرت و غم ، خنده بر لب جان ما مي نشاند و هر گاه قلبمان پيش نمي رود ، ياراي پاهاي اوست در فراز و نشيبها منتهي به اوج زندگي .

اميد چشم من و تو را بينايي مي دهد،‌براي ديدن قشنگيها كه چند صباحي به فراموشي سپرده شده بود.

پس اميدوار باش و او را به قعر تاريكي هاي دلت دعوت كن تا به نايافتني ها برسي.

مسافر يكرنگ من ،‌اميد را ره توشه خود در سفر به بزرگيها و زيبايي ها كن .

تا در فراز و نشيبهاي اين راه ، ‌گل ظفر را به دست آوري ،‌ سفرت بي خطر!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 20:20 توسط ساره |


 

چهار نفر از شاگردان مدرسه‌ شیوانا خود را برای یک مسابقه‌ شمشیربازی سراسری آماده می‌کردند . یک روز مانده به آخرین روز مسابقه شاگردان نزد شیوانا جمع شدند و از او خواستند تا راهی نشان دهد تا آنها قدرت روانی و جسمی لازم برای پیروزی را در مسابقه فردا به دست آورند و بر حریفان غلبه کنند. شیوانا لختی سکوت کرد و سپس از آنها خواست گوشه خلوتی برای خود پیدا کنند و دعایی در دل بگردانند و از خالق هستی اجابت آن دعا را بخواهند.

شاگردان چنین کردند. یکی از آنها که از بقیه آرام ‌تر بود پس از آنکه دعای کوتاهی را خواند با آرامش به گوشه ‌ای رفت و با آسودگی و اطمینان کامل خوابید. آن سه تای بقیه تا چند ساعت دعای خود را تکرار کردند و سپس به بستر رفتند و خوابیدند.


روز بعد آن شاگردی که خیلی آرام بود موفق شد به خوبی و البته با حوادث شانسی و تصادفی عجیب و باورنکردنی حریفان را شکست دهد و مقام اول را به دست آورد و بقیه شاگردان نتوانستند مانند او مقام بیاورند.


بعد از مسابقه شاگردان همگی دور شیوانا جمع شدند و در حالی که شاگرد نفر اولی هم حضور داشت، از شیوانا پرسیدند : « چرا با وجودی که همه ما در یک مدرسه درس شمشیرزنی آموختیم و همگی به یک اندازه مهارت داشتیم اما این شاگرد آرام و مطمئن توانست اول شود و ما مقامی به دست نیاوردیم؟ » 


شیوانا پرسید: « به من بگویید دیشب چه دعایی کردید و از خالق هستی چه خواستید؟ »


شاگردان یکی‌یکی دعایشان را گفتند. یکی گفت از خدا خواسته به شمشیرش قدرت جادویی بدهد. دیگری گفت از خدا خواسته تا بازوان و ضرباتش را از همه‌ قوی‌تر کند و آن سومی گفت که از خالق کاینات خواسته تا به کمک فرشتگان نامریی‌اش ضربه شمشیر حریفان را ضعیف و شمشیر او را قوی‌ ترین سازد.

 شیوانا سپس دستی بر شانه‌های شاگرد آرام و نفر اول زد و به او گفت: « دعای تو چه بود؟ »


پسر آرام لبخندی زد و با شرم گفت: « من از خدا خواستم شمشیر من باشد. همین! و بعد هم با اطمینان از اینکه روز مسابقه او خودش شمشیر خواهد زد با آرامش خوابیدم و امروز هم در تمام لحظه‌های مسابقه می‌دیدم که یک نیرویی نامریی شمشیر مرا به این سمت و آن سمت می‌برد و اتفاقات عجیب حریفان را یکی‌ یکی از مقابلم دور می‌کرد. من کاری نکردم و او خودش امروز همان‌طور که دیشب خواسته بودم شمشیر من شد و به جای من شمشیر زد.  »


شیوانا گفت: « اگر خواستید دعا کنید ،‌ این گونه دعا کنید. برای اینکه پرواز کنید به جای اینکه از خالق هستی بال‌های قدرتمند بخواهید از او بخواهید که خودش بال‌های شما باشد. سپس به برآورده شدن آرزوها یتان ایمان داشته باشید و با این باور که زیر بال‌های او قرار دارید به کارتان برسید. باید به جای بال از او می‌خواستید که خودش بال شما بشود. آن وقت معنای آرامش و اوج گرفتن را با تمام وجود احساس می‌کردید .  » 

منبع : مجله موفقیت

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 23:25 توسط ساره |


 

*** داستانی زیبا و تاثیر گذار***

 

روزي از روزها براي تماشاي طلوع خورشيد زودتر از معمول از خواب بيدار شدم.

وه! زيبايي آفرينش خداوند خارج از دايره توصيف بود.همانطور که نگاه مي کردم خدا را به خاطر آفرينش آن همه زيبايي مي ستودم .

 

ناگهان در آن حال، حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم.از من پرسيد: « دلباخته ام هستي ؟ »

 

پاسخ دادم : « بلي ، تو صاحب اختيار من هستي. »

 

سپس پرسيد: « اگر نقض عضو داشتي، باز دلباخته ام مي شدي؟ »

 

از اين سوال مبهوت شدم . نگاهي به دست ها و پاها و ساير اندام ها بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر اين اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم. پاسخ دادم: « خدايا در آن حال، وضعيت دشواري داشتم اما همچنان دلباخته ات مي شدم. »

 

دوباره خدا سوال کرد: « اگر نابينا بودي باز پديده هاي خلقت مرا ستايش مي کردي؟ »

 

چگونه مي توانستم چيزي را بدون ديدن تحسين کنم؟! ناگهان به ياد هزاران نابينايي افتادم که در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتشان را تحسين مي کنند.سپس به خدا گفتم : « تصورش برايم دشوار است ، اما همچنان دلباخته ات مي شدم. »

 

خدا پرسيد: « اگر ناشنوا بودي آيا باز هم به کلامم گوش مي سپردي؟ »

 

چگونه مي توانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم؟ دريافتم که شنيدن کلام حق الزاما ً با گوش جسم نیست بلکه با گوش جان، صورت مي پذيرد.

 

 پاسخ گفتم: « بسيار دشوار بود اما همچنان به کلام تو گوش مي سپردم . »

 

سپس خدا سوال کرد: « اگر لال بودي باز ذ کر مرا بر زبان جاري مي ساختي. »

چگونه مي توانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گويم؟!!  در آن حال بر من روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت مي گيرد و گفتار ما در آن نقشي ندارد و عبادت خداوند هميشه با صوت و صدا صورت نمي گرد.هنگاميکه ستمي بر ما روا مي گردد خدا را با الفاظ فکر و انديشه مان مي خوانيم .پاسخ گفتم :  « اگرچه نبودن صوت و صدا دشوار بود، اما خدايا همچنان ذکر تو را ميگفتم . »

خدا از من پرسيد: « آيا حقيقتاً مرا دوست می داري؟ »

 

با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم: «  بلي تو را دوست دارم که حقيقت مطلقي و يگانه واحدي. »

 

با خود انديشيدم به خدا پاسخي به حق دادم اما.....

 

خدا پرسيد : «  پس چرا گناه مي کني؟ »

 

پاسخ گفتم : « چون انسانم و بري از خطا نيستم . »

 

خدا گفت : « پس چرا در هنگام راحتي و آسايش از من دور و دورتر مي شوي اما در هنگام مشکلات به سراغ من مي آيي؟ »

 

هيچ پاسخي نداشتم که بگويم ... تنها پاسخم اشک بود .

 

خدا ادامه داد: « پس چرا فقط در خلوتگاه مرا مي ستايي؟ چرا تنها در لحظات نيايش مرا مي جويي؟ چرا خودخواهانه از من حاجت مي طلبی؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هايت را مي خواهي ؟

 

تنها پاسخم باران اشک بود که پهناي صورتم را پوشانده بود.

 

سپس گفت: « چرا از من شرمساري؟ چرا حس تعلق را در خود نمي گستراني؟ چرا در اوج گرفتاري نزد ديگران عا جزانه گريه مي کني ،‌ چرا در زماني که وقت نماز و عبادت معين ساختم ،‌عذر و بهانه اي مي تراشي؟

 

سعي کردم پاسخي بگويم اما جوابي براي گفتن نداشتم...

 

« اين زندگي بزرگترين موهبت من به بندگان است .این موهبت را تباه نکنيد. به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجوييد و بشناسيد اما شما بندگان همچنان از آن روي گردانيديد. کلامم را برشما آشکار ساختم اما از گنج پر گوهر کلامم هيچ بهره اي نبرديد. با شما صحبت کردم اما گوش نداديد. درهاي رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهايتان قادر به ديدن آن نبودند. پيامبراني برايتان فرستادم اما شما بدون توجه آنها را از خود رانديد . نيازها و حاجت هاي شما را شنيدم و به يکايک آنها پاسخ گفتم : آيا به راستي مرا دوست داريد؟ »

 

توان پاسخ نداشتم.چگونه مي توانستم پاسخ دهم؟!  بي اندازه شرمسار شده بودم .ديگر هيچ عذري نداشتم. چه مي توانستم بگويم؟!در حاليکه با تمام وجودم گريه مي کردم و اشک صورتم را پوشانده بود سوال کردم : « بارالها ! مرا ببخش؛ ازتو طلب عفو دارم من بنده ي قدر ناشناس و خطاکار تو هستم . »

 

خداوند فرمود : « ‌اي بنده! من رحمانم و خطاي خطاکاران را مي بخشم . »

 

پرسيدم : «  خدايا با اين همه خطاکاري چرا باز مرا مي بخشي و دوستم داري؟ »

 

خدا گفت: « چون تو مخلوقم هستي ، پس هيچ گاه تو را رها نمي کنم.  هنگاميکه تو گريه مي کني ، به تو رحم مي کنم و رنج هايت را درک مي کنم .وقتي که شاد و مسرور هستي، وجد تو را مي فهمم. وقتي افسرده مي شوي، به تو دلگرمي مي دهم. وقتي شکست مي خوري تو را ياري مي کنم تا بلند شوي. وقتي خسته هستي ،کمکت مي کنم. بدان که تا آخرين روز حياتت با تو هستم و دوستت دارم. »

 

هيچ گاه آن چنان جانکاه گريه نکرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود، اما چگونه بود که يک مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش يافتم؟ چگونه مي توانستم از خداوند آنقدر غافل باشم؟

 

از خدا پرسيدم : « چقدر مرا دوست داري ؟ »

 

خدا فرمود: « به آن اندازه که خارج از ادراک توست و آنجا بود که خدا را با تمام اجزاي وجودم ستايش کردم و ثنا گفتم. »

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 19:48 توسط ساره |


 

دو مرد در كنار درياچه مشغول ماهيگيري بودند. يكي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست.

هر بار مرد باتجربه يك ماهي بزرگ مي گرفت آنرا در ظرف يخي كه كنار دستش بود مي انداخت تا ماهي تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يك ماهي بزرگ آنرا به دريا پرت مي كرد .

 

ماهيگير باتجربه از اينكه مي ديد آن مرد چگونه ماهي ها را از دست مي دهد  بسيار متعجب بود  لذا پس از مدتي از او پرسيد:

چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي كني ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من كوچك است !

 

گاهي ما نيز همانند همان مرد  ، شانسهاي بزرگ ، شغلهاي بزرگ روياهاي بزرگ و فرصتهاي بزرگي را كه خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي كنيم  چون ايمانمان كم است .

 

ما به آن مرد كه تنها نيازش تهيه يك تابه بزرگ است مي خنديدم  اما نمي دانيم تنها نياز ما نيز انست  كه ايمانمان را افزايش دهيم .

 

خداوند هيچگاه چيزي را كه شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .

اين بدان معناست كه با اعتماد به نفس كامل  از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده كني .

 

هيچ چيز  براي خدا غير ممكن نيست.

 

به ياد داشته باش :

به خدايت نگو كه چقدر مشكلاتت بزرگ است .

به مشكلاتت بگو كه چقدر خدايت بزرگ است .

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 23:9 توسط ساره |


 

چقدر يك شكست در زندگيت مهم است ؟

آيا باعث شكوفايت مي شود يا اينكه باعث مي شود دست از تلاش برداريد ؟

 

اگر آنقدر قوي نيستيد كه ببازيد .... مسلما ً توانايي برنده شدن را نيز نخواهي داشت.

 

هيچ رازي در موفقيت وجود ندارد . موفقيت نتيجه آمادگي ، تلاش سخت و درس گرفتن از شكست هاست .

 

هميشه زيرك ترين آدمها كساني نيستند كه كمترين ميزان شكست را دارد بلكه كساني هستند كه از شكستها  بهترين درس را مي گيرند.

 

شكست معمولا يك موقعيت موقتي است ... ولي نااميد شدن آن را به موقعيت دائمي تبديل مي كند.

 

شكست بايد همانند معلمي براي ما باشد ...  نه يك مانع براي پيشرفت .  شكست ممكن است سرعت ما را كم كند اما نبايد سبب مغلوب شدنمان گردد.

 

شكست به منزله يك وقفه است نه  يك پايان   تنها در صورتي مي توانيد از شكست اجتناب كنيد كه چيزي نگوييد ، كاري نكنيد  ، و هيچ مطلق باشيد .

 

قضاوت ديگران به ما روي تعداد دفعاتي كه شكست خورديم نيست بلكه روي تعداد دفعاتي است كه موفق شديم .

و تعداد دفعاتي كه موفق شديم  زماني بوده است كه بلافاصله بعد از اينكه شكست خورديم دوباره به تلاش خود ادامه داديم و موفق شديم .

 

در آخر اگر احتمال شكست وجود نداشت پيروزي بي معني بود.

 

 

******

 

مي توانيم اشتباه كنيم مي توانيم شكست بخوريم ولي يك اشتباه  فقط يكبار  ( يعني قانون زندگي اينه كه تا از اشتباهي درس نگيري بارها برايت تكرار مي كند . )

مي توانيم پيروز شويم با هر پيروزي يك پله جلوتر مي رويم ...

 

خدايا همه ما را ياري ده و به ما بينشي عطا كن تا از شكستها و اشتباهاتمان درس بگيريم  و به پيروزي به منزله يك فرصت ديگر براي جلو رفتن بنگريم .  ياري ده  دنبال مقصر نگرديم تا اشتباهمان را به گردن او بياندازيم و بينشي كه جسارت پذيرفتن و تكرار نكردن راداشته باشيم .

الهي آمين

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388 21:56 توسط ساره |


 

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: « من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.»


اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود .

 

 یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.»

 

خدا گفت: « اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.»

دانه ي کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.

سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.


 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 10:54 توسط ساره |


 

یه سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمینار پرسید : " کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟"
دست ها شروع به بالا رفتن کرد .

او گفت : " من می خوام این 20 دلاری رو به یکی از شما بدم. اما اول بذارین یه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد.

پس دوباره پرسید : " کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواد ؟ "

باز دست ها بالا رفت .

او اینگونه ادامه داد :" خب ، اگر من اینکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ "
و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خود شروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد.

سپس آنرا که کثیف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت :" هنوز کسی هست که این 20 دلاری رو بخواد ؟ "

اما هنوز دست ها در هوا بود.

سخنران گفت :" دوستان من ، همگی شما یک درس با ارزش فرا گرفتید. شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم، باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید . "

 

خیلی از اوقات در زندگیمون، ما بوسیله تصمیم هایی که می گیریم و وقایعی که واسه مون پیش میاد، پرتاب، مچاله و به زمین مالیده می شیم . در این جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم. اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید .

 

تمیز یا کثیف ، مچاله یا صاف ، باز هم شما از نظر اونایی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زیادی دارین .


 

" ارزش زندگی ما بر اساس اون چیزی که هستیم تعیین می شه ."

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 21:0 توسط ساره |


 

به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»!

 

 لبخند زد .

 

 پرسيدم: «چرا مي خندي؟»

 

پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام مي گيرد. »

 


پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»

 

گفت: « مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام.»


با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»

 

جواب داد: «  نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز  وحشي است؛

تو را زمين مي زند .»


 
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»

 

پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رام دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري

 بياموز. »

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 18:0 توسط ساره |


 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد .

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد .

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود .

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: « خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ 

آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .


وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ...

چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .


پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 23:27 توسط ساره |


 

 

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.


از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد ،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.


از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.


از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.


از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.


من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.


از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 21:48 توسط ساره |


 

توی يه موزه معروف که با سنگ های مرمر کفپوش شده بود, مجسمه بسيار زيبای مرمرينی، به نمايش گذاشته شده بود که مردم از راه های دور و نزديک واسه ديدنش به اونجا می اومدند.
و کسی نبود که اونو ببينه و لب به تحسين باز نکنه.
يه شب، سنگ مرمری که کفپوش اون سالن بود، با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت:
« اين منصفانه نيست!
چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسين کنن؟!
ما هر دومون توی يه معدن بوديم. مگه نه؟
اين عادلانه نيست! »
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
« يادته روزی که مجسمه ساز خواست روی تو کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟ »

سنگ پاسخ داد:
« آره؛ آخه ابزارش به من آسيب می رسوند.
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم.»

و مجسمه با همون آرامش و لبخند مليح ادامه داد که:
« ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چيز بی نظيری بسازه.
به طور حتم بناست به يه شاهکار تبديل بشم.
به طور حتم در پی اين رنج،گنجی هست.
پس بهش گفتم:
هرچی ميخوای ضربه بزن. بتراش و صيقل بده!
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خريدم.
و هر چه ضرباتش بيشتر می شدن، بيشتر تاب می آوردم تا زيباتر بشم! »
پس امروز نمی تونی ديگران رو سرزنش کنی که چرا پا روی تو ميذارن و بی توجه عبور می کنن.

آره دوست من! رنج و سختی ها، هدايای خالق مهربان هستی است، به من و تو . و يادمون باشه كه قراره اون قدر زيبا بشيم که خودمون هم نمی تونيم از الان باور و تصور کنيم.
پس بيا از اين به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنيم و بگيم: "خوش اومدی"

و از خودمون بپرسيم : "اين بار اون لطيف بزرگ، چه موهبت و هديه ای برامون فرستاده؟"

 

 

***

هيچ وقت نمي توان از مشكلات طفره رفت. وقايع ناخوشايند براي مدت كوتاهي عقب مي نشيند اما بار ديگر با ظاهري متفاوت به ما بازمي گردد.با اجتناب از مشكل اما در واقع مشكلات بزرگتري را به زندگي خود فرا مي خوانيم.

 رنج بخشي از زندگي است آموزنده است. اگر رنج نصيبمان نشود بهترين درسهاي زندگي را نمي آموزيم. اما افسوس كه بسياري از ما اين حقيقت را تشخيص نمي دهيم و تمام سعي خود را به كار مي گيريم تا از تجربه به ظاهر دردناك اجتناب كنيم.

اجتناب از مشكل بيهوده است. تسليم شدن هم ناداني است راه سوم آن است كه هر مشكل  را دوستي ببينيم كه پيام و درسي براي ما دارد و با اين نگرش يه استقبالش برويم. زيرا راهي براي گريز از مشكلات وجود ندارد...

هر مشكل دقيقا به يكي از ضعيفهاي شما اشاره داردكه بايد به اصلاح آن بپردازيد و يا از شما مي خواهد با نشان دادن واكنش صحيح ، گامي ديگر را در راهئ نيكي و راستي پيشتر رويد. بدين  ترتيب هر مشكل مانند يك بسته است كه در درون آن هديه اي ارزشمند وجود دارد. هر تجربه ناخوشايند بسته اي است كه در آن هديه خرد و نيرو پنهان است.

 

 پس از این به بعد هر وقت با مشکل رو به رو شدیم بگیم:

 

« خوش آمده ای دوست من ! چه پیامی از خدا برای من آورده ای؟ »

 

 

 

 **با نظراتتان این فانوس را روشن نگه دارید.**

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388 19:12 توسط ساره |


 

متشكرم كه پاره‌اي از زندگي من شده ‌اي

 

آدمها براي يك مقصود ، يك دوره خاص يا براي هميشه پا به زندگي شما مي گذارند

وقتي بدانيد كه كدام يك  هستند، خواهيد دانست كه براي آن فرد چه بايد بكنيد.

وقتي شخصي به خاطر مقصودي به زندگي شما مي آيد، معمولاً  براي آن است كه نيازي را كه بيان داشته ايد برآورده سازد.

آنها آمده اند كه به شما براي حل مشكلي كمك كنند،راهنما و  حامي شما باشند و   يا  به لحاظ جسمي ، احساسي و معنوي  ياريتان رسانند.

آنها فرستادگان خدا به نظر مي رسند و واقعاً هم هستند.

بنابراين آنها به دلیل نیازی که داشته اید  نزد شما هستند .

سپس بدون اينكه گناهي از شما سرزده باشد و در زماني كه فكرش را نمي كنيد اين شخص به شما  چيزي خواهد گفت يا  كاري خواهد كرد كه رابطه به پايان برسد. گاهي آنها مي ميرند. گاهي مي روند  گاهي به گونه‌اي غيرمعقول عمل مي كنند و مجبورتان مي كنند  جبهه گيري كنيد.

آنچه بايد دريابيم اين است كه نياز ما برآورده شده و به آرزويمان رسيده ايم. كار ايشان پايان يافته است .

دعايي كه به سوي آسمان روانه كرده بوديد پاسخ داده شده و اينك موقع حركت است .

 

 

بعضي افراد براي يك دوره خاص به زندگي شما مي آيند چراكه نوبت شماست كه مشاركت كنيد، رشد كنيد و ياد بگيريد.

آنها آرامش به شما هديه مي كنند و شما را مي خندانند.

ممكن است چيزهايي يادتان دهند  كه پيش از آن هرگز انجام نداده ايد.

معمولاً شادي باورنكردني به شما مي بخشند، باورش كنيد اين

واقعي است .اما فقط براي يك فصل و دوره خاص .

 

روابط هميشگي  به شما درسهايي براي تمام زندگي مي دهند.

چيزهايي كه بر اساس آن بايد بنيان احساسي محكمي بسازيد.

كار شما پذيرش درس است .

به او عشق بورزيد و آنچه را ياد گرفته ايد در ساير روابطتان و مراحل زندگي تان به كار گيريد.

به اين دليل است كه مي گويند عشق كور است اما دوستي داراي

بينش است .

 

متشكرم كه پاره‌اي از زندگي من شده اي .

چه براي انجام يك مقصود يا يك دوره يا براي هميشه.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 22:50 توسط ساره |


 

اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي

بوته اي در دامنه اي باش

ولي بهترين بوته اي باش كه در كنار راه مي رويد.

اگر نمي تواني درخت باشي ، بوته باش.

اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش


و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن.


اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش


ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه

همه ما را كه ناخدا نمي كنند ، ملوان هم مي توان بود.


در اين دنيا براي همه ما كاري هست

كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر


و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست.

 

اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش


اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش


با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند.


هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!

 

(( داگلاس مالوچ ))

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 20:54 توسط ساره |


 

 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اينگونه مي گفت:

مي آيد من تنها گوشي هستم كه عنصه هايش را ميشنود

ويگانه قلبي ام كه دردهايش رادر خود نگه مي دارد.

سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند.

گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

با من بگو ازآنچه سنگيني سينه توست

گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام .

تو همان را هم از من گرفتي اين طوفان بي موقع چه بود؟

چه مي خواستي از لانه محقرم ؟ كجاي دنيا را گرفته بود؟

و سنگيني بغض راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد.

فرشتگان سر به زير انداختند خدا گفت:

ماري در راه لانه ات بود خواب بودي باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

آن گاه تو از كمين مار پر كشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم

و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود.ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.

هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 

 

   « با نظراتتان این فانوس را روشن نگه دارید. »

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 0:0 توسط ساره |


 

گل سرخ مظهر زندگي است ،خارهايش نمايانگر راه تجربه اند:

آزمونها ومحنت هايي كه هر يك از ما بايد براي فهم زيبايي راستين زندگي تاب آوريم.

 هرگاه نيازي احساس كردي این گل سرخ را درياب به تو نيرو خواهي داد

 و هرگاه درباره خود ترديد داشتي به اين گل سرخ بازگرد و به ياد بياور مظهر چيست؟

 هر عذاب،هر مشكل ،هر خطا ،روزي به گلبركي زيبا بدل خواهد شد.

 

«هر گاه دلت همچون گل سرخ شود ، زندگيت دگرگون خواهد شد.»

 

 ***

بايد نسبت به زندگي ديد روشن داشت

 و تلاش كرد و جنكيد تا پيروز شد

و هميشه به مشكلات گفت :« ما يك خداي بزرگ داريم »

زندگي شهد گل است كه زنبور زمان مي خوردش

آنچه مي ماند از آن عسل خاطره هاست.

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 22:9 توسط ساره |


 

اطمينان

یک روز در یک دهکده همه مردم جمع شده بودند

تا برای نزول باران دعا کنند

در روز موعود همه گرد آمدند

همه ی مردم بودند :زن ، مرد ،  پیر ، جوان

اما

تنها يك پسر بچه با خودش چتر به همراه آورده بود.

 این يعنی  اطمينان.

 

 

اعتماد

اعتماد بايد شبيه احساس كودكي باشد

كه وقتي او را به هوا پرتاب مي كنيد او مي خندد

زيرا

ميداند شما او را خواهيد گرفت .

 

 

اميد

هر شب به رختخواب ميرويم

بدون اينكه مطمئن باشيم فردا زنده خواهيم ماند

اما

همچنان نقشه هاي زيادي براي فردا داريم.

اين يعني اميد.

 

 

به خدا اعتماد كنيد

 

به خود اطمينان داشته باشيد

 

و هرگز هرگز اميدتان را از دست ندهيد.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 19:50 توسط ساره |


 

caw

 

كلاغه لكه اي بود بر دامن آسمان و وصله اي نا جور بر لباس هستي. صداي ناهموار و نا موزونش خراشي بود به صورت احساس . با صدايش نه گلي ميشگفت نه لبخندي بر لبي مي نشست...

صدايش اعتراضي بود كه در گوش زمين مي پيچيد.

كلاغ خودش را دوست نداشت بودنش را هم .كلاغ از كائنات گله داشت...

كلاغ فكر مي كرد در دايره ي قسمت نازيبايي تنها سهم اوست..

كلاغ غمكين بود و با خودش گفت: كاش خداوند اين لكه زشت را از هستي مي زدود.

سپس بالهايش را بست و ديگر آواز نخواند.

خدا گفت: عزيز من صدايت ترنمي است كه هر گوشي شنواي آن نيست اما فرشته ها با صداي تو به وجد مي آيند سياه كوچكم ! بخوان فرشته ها منتظرند.

ولي كلاغ هيچ نگفت.

خدا گفت : تو سياهي سياه چونان مركب كه زيبايي را از آن مي نويسد

و زيباي ات را بنويس اگر تو نباشي آبي من چيزي كم خواهد داشت خودت را از آسمانم دريغ نكن...

و كلاغ باز خاموش بود

خدا گفت: بخوان براي من بخوان اين منم كه دوستت دارم سياهيت را ، خواندنت را...

 

و كلاغ خواند اين بار عاشقانه ترين آوازش را

و خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.

 

 


 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 18:40 توسط ساره |


 

خاطرم هست شبی راکه باتو درددل می کردم...

وقتی قلبم مالامال درد بی کسی بود، اشک را به من هدیه کردی.

وقتی سرم از هوای بی کسی پرشده بود، مهر را به من هدیه کردی.

وقتی پاهایم ازتنها رفتن سست شده بود، قدقامت الصلاة را به من هدیه کردی.

همه چیز به من عطا کردی،ولی نگفتی اگرشانه هایم ازخستگی درهجوم تنهایی یخ زده بود...

و درهمین هنگام درست وقتی که باچشم های موّاجم در قدقامت الصلاة به آسمان خیره شدم،

باچشم های زیبایت نگاهم کردی و گفتی: خودت رادرآغوشم رها کن.                           

بعدازآن هربارشانه هایم احساس خوشی نداشت،چشم هایم رابستم و بی پروا خودم را در آغوشت رهاکردم.

ای آرام جانم!

گرمای وجودت درتمامی لحظات زندگی ام جریان دارد.من خودم رادر آغوشت رها می کنم و

می دانم آغوشت همیشه به من مشتاق است،که توخودگفته ای:

 

«اگربندگانم بدانندکه من چقدربه آنهامشتاقم،بلافاصله جان می سپارند.»

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 22:49 توسط ساره |


 

وقتي راه رفتن را آموختي دويدن را بياموز و دويدن را آموختي پرواز را...

راه رفتن را بياموز زيرا راه هايي كه ميروي جزئي از تو مي شود و سرزمين هاي كه مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي كند.

دويدن را بياموز چون هر چيزي كه بخواهي دور است و هر قدر زود باشي دير...              

و پرواز را ياد بگير نه براي اينكه از زمين جدا باشي براي آنكه به اندازه فاصله زمين و آسمان گسترده شوي...

 

من راه رفتن را از يك سنگ آموختم و دويدن را از يك كرم خاكي و پرواز را از يك درخت...

 

باد ها از رفتن به من چيزي نگفتن زيرا آنقدر در حركت بودند كه رفتن را نمي شناختند!

پلنگان دويدن را به من ياد نداند زيرا آنقدر دويده بودن كه دويدن را از ياد برده بودند...

پرندگان نيز پرواز را به من نياموخت زيرا چنان درر پرواز خود غرق بودند كه آن را به فراموشي سپرده بودند...!!

 اما

سنگي كه درد سكون را کشيده بود رفتن را مي شناخت

و كرمي كه در اشتياق دويدن سوخته بود دويدن را مي فهميد

و درختي كه پايش در گل بود  از پرواز بهتر مي دانست ... !

 

آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت...

 

وقتي رفتن را آموختي دويدن را بياموز و دويدن كه آموختي پرواز را ...

راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري و دويدن را بياموز زيرا چه بهتر از خودت تا خدا بدوي... و پرواز را ياد بگير زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پر بزني...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 23:2 توسط ساره |